بهرام حیدری ما / شاپور بهیان

 

بهرام حیدری نویسنده؟ بهرام حیدری معلم روستا؟ بهرام حیدری سازماندهنده راهپیمایی های معلمان زمان شاه؟ یا بهرام حیدری ما؟ جمع چند جوان ملتهب از التهاب انقلاب که بزرگ ترین شان اسفندیارهنوز بیست سالش نشده بود. جمع نویسندگان خیالی در یک شهر مجازی که در عین حال در مخیله ساکنان آن ناف دنیا بود و به شوخی یا به جد با مسکو پهلو می زد و توی یکتا خیابان مهم آن ، بیشتر کنار روزنامه فروشی قنبری- توفان، جمعی از شوریدگان انقلابی به لهجه محلی از بورژوازی ، فئودالیسم ، کاپیتالیسم می گفتند و کمتر کسی سودای ادبیات و هنر داشت و اگر در میان شان پیدا می شد کسی از این دست آثار چیزی بخواند خواندنی هایش در حد آثار چنگیز آیتیماتف بود؛ یا" فولاد چگونه آبدیده شد؟" ، "چه باید کرد؟"چرنیشفسکی، و اگر از گورکی چیزی می خواند نه "سه رفیق" یا "دانشکده های من" که "مادر" بود و جرئت می خواست از فاکنر بگویی یا از کافکا و وای به حالت اگر به جای "مجموعه آثار" ، "تذکره اولیا" می گرفتی دست، آن وقت شکی اگر بود یقین می شد که تو رویزیونیست، تروتسکیست، اگزیستانسیالیستی. در این حال لباس باید ترجیحا خاکی رنگ می بود با پاگون هایی برشانه ها و کفش ات اگر پوتین بود بهتر بود تا حالت آماده باش مردان رزم را داشته باشی؛ خلوت معنی نداشت؛ عزلت گناه بود. نگاه باید در دوردست ها سیر می کرد؛ لودگی جرم بود؛ جوک وجود نداشت؛ خنده وجود نداشت. شکست و اندوه وجود نداشت؛ "چهره غمگین من" وجود نداشت. کارگر و دهقان اگر وجود داشت باید صاحب آگاهی طبقاتی می بود و باید دشمن خود ، سرمایه دار شکم گنده را تشخیص می داد؛ کارگر باید بازوان قوی می داشت ، گونه ها و آرواره های پولادین . اگر اطراف مان کمتر ا ثری از آنها می دیدیم، عیب از اطراف مان بود، از بلاهت اش، از نرسیدگی اش و از ماندگی اش؛ در ماندگی اش. آن وقت دست به قلم که می بردیم باید حتما از رنج می نوشتیم و توی داستان های مان یک نفر باید گریه می کرد- داستان های اسفندیار همیشه خیس بودند-باید از گرسنگی می نوشتیم؛ از ظلم پاسبان ها و باید از ام پی های شرکت نفت می نوشتیم که با موتورهای شان در داستان های مان ویراژ می رفتند و نمی گذاشتند بچه کارگرها بروند توی محلات قرنتطینه شرکت نفت و بچه کارمندها همه اش کره مربا می خوردند و بچه کارگرها آب توله خور، آب تماته خور بودند. ساواکی ها کروات داشتند و نگاه های شان هیز و طماع و جستجوگر بود. زمانی باید می رسید که مردم انقلاب می کردند. همیشه جایی باید دود ژ- 3 بلند می شد و این طوری بود که می نوشتیم و در عین حال پریشان که چرا نوشته هامان جان ندارند و خونی در آنها جاری نیست. تا این که صاعقه زد. کمتر از آن هم نبود."لالی " در آمد. تکلیف مان معلوم شد.این رنج و فقر کجا و آن رنج و فقر کجا. حیدری نهایت بود. حیدری افق بود. چطور می توانستی داستانی بنویسی در حد "نهار فردا کباب است"؟ تا از طعم آرزویی جمعی گرسته نوشته باشی که حتی در رویا هم برای تکه ای کباب به جان هم می افتند؟چطور می توانستی داستانی بنویسی مثل داستان "حسین سلیمانی"؛ آنجا که می گوید "و سگ آمد مرا به دندان گرفت و برد"؟چطور می توانستی گرما را مجسم کنی مثل حیدری آنجا که سگی را نشان می دهد که پلاستیک خالی ماست را به نیش می کشد؟ چطور می توانستی داستانی بنویسی در حد "پیرمرد" که از سرگرسنگی برای گنجشک ها تله می گذارد؟ همین بود . اگر می خواستی از فقر بنویسی باید تکلیف ات را با حیدری و"لالی" اش معلوم می کردی. چون هیچی برای نوشتن در این مورد نگذاشته بود. "لالی" نوشته ای درباره فقر و بطالت و گرستگی و ستم و جهل نبود. "لالی"خود فقر، خود بطالت و گرسنگی و جهل بود. بی واسطه . واقعیت عریان. واقعیتی که حتی از ایدئولوژی نویسنده و همزادش مرادی فراتر می رفت. این ایدولوژی رنگ می باخت در برابر این واقعیت. محلی از اعراب نداشت این ایدئولوژی وقتی از گذشته با شکوه ایل می گفت در برابر جمع داستان "مگس کش" ؛ در برابر مویه های زن داستان "گاگریو". اگر به زبان لوکاچی بگوییم می شود گفت رئالیسم حیدری بر ایدئولوژی دوره پیروز شده بود. و این علی رغم خودش و زمانه اش بود.امروز اگر کسی "لالی" را بخواند آن را فارغ از این ایدئولوژی خواهد خواند . اما برای ما- این جمع پراکنده بی اسفندیار- آنچه از بهرام حیدری زنده است- سوای" لالی" اش- همچان باری از ایدئولوژی دارد که صد البته آغشته است به نوستالژی برای یک دوران رفته. دورانی که مردانش هیون را رام می کردند و بر رودخانه ها ظفر می یافتند و با دهانی از چخماق و سنگ سخن می گفتند.