سی و پنج سالگیِ یک کتاب  /  «لالی» سی و پنج ساله شد

از دوستانی که این مطلب را در سایت و یا وبلاگهایشان می آورند خواهشمند است نام منبع و نام نویسنده را ذکر کنند/ با سپاس/ داریوش احمدی.

هر سال، همین روزها

هر سال، همین روزها، همین روزهای تعطیلی نوروز که فرصت بیشتری دست می دهد، انگار یک خانه تکانی کتابخانه ای هم، در هر کسی به وجود می آید که برود سراغ کتابخانه اش و برخی از بهترین کتابهایی را که خوانده است از توی قفسه ها در بیاورد و آنها را ورق بزند و به جاهایی که علامت زده و یا زیر آنها خط کشیده، نگاه کند و با تأسف و یا تحسین، با اصواتی گنگ که فقط خودش می داند، از یک دوران سپری شدة خاطره انگیز، که همراه با ترس و امید بوده است، از آن ها یاد کند. هر سال، همین روزها، باید سراغ چند تا کتاب بروم. هر سال باید آنها را ورق بزنم. آنها را معاینه کنم که اگر در اثر زمان و مکان آسیبی به آنها وارد شده باشد، آن را بر طرف کنم. چند روز قبل از عید، آنها را جلوی قفسه ها می گذارم. اما بعد از تعطیلات، دوباره آنها را به پشت کتاب ها انتقال می دهم که مبادا کسی هوس بردن آنها به سرش بزند. چون هر وقت به کسی کتاب داده ام، همان روز در دلم فاتحه اش را خوانده ام. و به همین خاطر است که پشت دستم را داغ کرده ام. هر سال، همین روزها، کتاب لالی را مانند کالایی نفیس، جلوی قفسه می گذارم. و در طول روز، گاهی چند بار آن را  با احتیاط، مانند کتابی مقدس، که ترس و احترامی را در ناخودآگاه انسان به وجود می آورد، ورق می زنم. کاغذهای کاهی اش، دورانی را گذرانده اند. یک دورانِ سی و پنج ساله را. و هر وقت که فکر داشتن این کتاب را به صورت چاپ جدید و نو در سر داشته باشم، باز هم دوست دارم کاغذهایش کاهی باشد. با همان چاپ و همان حروفچینی و همان جلد.

 «لالی»، هنوز، همان جاذبیت های یک کتاب ماندگار را نه تنها در خود حفظ کرده، بلکه انگار هر سال به یک اثر کلاسیک تر و بی بدیل، ارتقا می یابد.

امروز که آن را ورق زدم، از قبل می دانستم که دنبال چه می گردم.سری به داستان «دعوتی ها»  زدم. اتفاقاً به یک عروسی دعوت بودم. اما ترجیح دادم در خانه بمانم و با دعوتی های بهرام حیدری، به عروسی ای، در لالی بروم. چقدر از این صحنة زیبا و دل انگیز لذت می برم، وقتی که «فرنگ» و «گُلی جان»، قبل از رفتن به عروسی، داشتند با هم کُشتی می گرفتند. آن لباسهای رنگارنگ زن های پاتل و بُنه گچ که با هم قاطی شده بودند و  مانند گلهایی همه رنگ و زیبا در صحرا روییده بود. آن حرکت دسته جمعی آنها که به طرف لالی   می رفتند. همة اینهاست که با زبان خاص بهرام حیدری جلوه ای زیبا و دلنشین می یابد. و من هیچگاه تعجب نخواهم کرد وقتی یکی از دوستانم ـ که اصالتاً ترک است و با زبان و نثر خاص بهرام حیدری تا اندازة زیادی آشناست ـ می گوید: «تا کنون لالی را بیست و هفت بار خوانده ام. و هربار احساس خاصی داشته ام. احساس شادی.آن نوع شادی ای که ماندگار نیست و بیشتر فریبنده است. شادی ای توأم با غم و حرمان و ناامیدی. شادی ای نوستالژیک.»

 و  عجیب نیست وقتی پل الوار می گوید: «زیبایی، آن چیزی است که ما را نا امید می کند.»

داریوش احمدی/  5/1/1393