نگاهی به کتابِ «عمارت» ، از بهرام حیدری

 

 

1 ـ عمارت/  چاپ سوئد در سال 2000/ انتشارات ارزان سوئد/ 130 صفحه.

به  نظر می رسید که بهرام حیدری بعد از جلای وطن، و پشت سر گذاشتن تجارب ارزنده ای چون «به خدا که می کُشم، هر کس که کُشتم»، «زنده پاها و مرده پاها»، و مجموعه داستان بی نظیرِ «لالی»، تجاربی نو و دیگر گونه ای را به سبک و سیاقی غربی، ارائه نماید. اما با خواندن بیشترِ کتابهای اوکه در سال های نه چندان دور در اروپا چاپ کرده است، همان شیوه و ذهنیت خاص خویش را جلایی دیگر داده است. جلا از آن جهت که  دیگر عامل سانسور و یا خود سانسوری را بر نتافته، و آنچه راکه خواسته، بر کاغذ آورده است. داستان عمارت، نوولی است در 130 صفحه که بسیار خوشخوان و پر جاذبه است. داستان، بیشتر بر عنصر دیالوگ استوار است. دیالوگ هایی که یا به زبان می آیند و یا اینکه در ذهن ها می گذرند. داستان، مانند بیشتر داستانهای حیدری، حکایت فقر و بیکاری آدم هایی است که به قول خودشان زنده ذلیل هستند و در منطقه ای به نام «بُنه گچ»، میان کوه و کمر زندگی می کنند. شروع داستان مانند بیشتر داستان های حیدری، از یک خبر یا پیرامون یک خبر و یا حادثه ای واقع شده، تاب می خورد.  پیغام را دو پسر بچه برای بُنه گچی ها می آورند. زنی به نامِ «فرنگ»، به  آنها گفته است: «به مردهای بُنه گچ بگوئید جایی نروند که یک کار واجبی با آنها دارم. یک خبر خوشحالی برایشان دارم.» این خبر کافی است تا تمام مردان بُنه گچ در بُهت و حیرت فرو روند. بُهت و حیرتی که آنها را چندین ساعت در گیر ذهنیتی نا آرام می کند. فرنگ، این زنی که برای آنها پیام فرستاده است، حامل چه خبر خوشی می تواند باشد! «فرنگ»،که گذشتة خوب و پاکی نداشته، و بیشتر آدم های لالی و اطراف لالی، به او، به یک چشمِ دیگر نگاه می کنند، از آنجا که پسرش در یکی از ارگان های دولتی به کار گمارده شده و نفوذ زیادی پیدا کرده است، در نظر آنها مقام و منزلتی می یابد. مقام و منزلتی بویناک که با ترس عجین شده است. هر چه فکر می کنند، عقلشان به جایی نمی رسد و مرتب آن دو پسر بچه را استنطاق می کنند که فرنگ چگونه با آنها حرف زده و دقیقاً به آنها چه گفته است. اما پسر بچه ها که جملات فرنگ یادشان نمی آید، می گویند: «گفت به مردها بگین یه کار واجبی باهاتون دارم. جایی نرین. راه بپایین که دارم می آم.» و مردها، هرچه این جملات را تجزیه و تحلیل می کنند، احساس انزجار و تلخکامی بیشتری به آنها دست می دهد.

 سر انجام بعد از ساعت ها انتظار و خودخوری مردها و زنهایی که حس کنجکاوی اشان نتوانسته است جوابی برای آمدن فرنگ پیدا کند، به سر می آید. فرنگ از گردنه های جادة خاکی و روستایی پیدایش می شود. زنها که تا آن موقع او را در خیال خود، تف و لعنت می کردند، به رسم و رسوم زن های بختیاری، با دلی صاف به پیشوازش می روند. مردها در جلویِ کپرِ گل محمد، در سکوت و وقار ساختگی خود، دایره وار می نشینند. و خود را  سنگین و با عزّت می گیرند تا فرنگ شرفیاب شود. هر چند در ذهن، گذشتة او را زیر و رو می کنند. و عارشان می آید که با او همکلام شوند. اما چون به مهمانی آنها آمده و حامل خبر خوشی است، می بایست هر طور شده او را تحمّل کنند و به او احترام بگذارند. سر انجام فرنگ به آنها می پیوندد. و آرام آرام خبر خوش خود را که پسرش «جمشید» که در اندک زمانی، این همه با نفوذ شده،  و می خواهد عمارتی بزرگ و مهندسی بسازد، به آنها می دهد. و به آنها می گوید «جمشید» می خواهد از شما که فامیلش هستین و این همه سال بیکارین، به عنوان  کارگر و نیروهای کاری استفاده کند. همه در ظاهر خوشحال می شوند.  اما باطناً به فکر فرو می روند که چطور «جمشید» که تا دیروز نان گیرش نمی آمد بخورد، حالا به چنین مقامی رسیده. و در ذهن برای تسلی خود می گویند: «نانِ حرام، همین است!» اما به همان ذهنیت خود می چسبند. و با غرور از خود یاد می کنند که سرشان را تا به حال جلوی کسی خم نکرده اند. اما برای فرار از ذهنیتی که زیر بار زور و حرامی نمی رود به بچه های خود فکر می کنند که ماههاست رنگ یک غذای درست و حسابی را به خود ندیده اند. بچه هایی که  ماه تا ماه، رنگِ  میوه به خود نمی بینند. و کم کم در برابرِ فرنگ، «فرنگی» که در حقیقت برای آمرزش گناهانش نزد آنها آمده است، نرم می شوند. حیدری، تکنیک به کار گرفتن دیالوگ ها را خیلی خوب می داند. او از ورای همین دیالوگ ها، فرنگ را از مرتبة فاحشگی به عرشِ اعلا می رساند. در این داستان سوء تفاهم واقعی بُنه گچی ها، آشکارا در حضور فرنگ، رنگ می بازد. هر چند داستان در کل، نویدی است به سوی آینده ای نامعلوم. اما بهر حال، بُنه گچی ها دوست دارند برای مدت کوتاهی هم که شده، به آینده ای روشن و محتوم چشم بدوزند. آینده ای که در دو قدمی آنهاست. و باید فکر و ذهن خود را از گذشتة فرنگ پاک، و با دید و نفاستِ تازه ای به او نگاه کنند.  هر چند فرنگ هم می خواهد با این کار، محبوبیتی تازه کسب کند. اما مگر می توان گذشتة آدم ها را فراموش کرد؟ آیا به کار گماردن بُنه گچی ها، باعث می شود که «فرنگ»، اعتبار و منزلت گذشته اش را به دست بیاورد!؟ اما اگر بُنه گچی ها بیشتر به دنبال عزّت و آبرو هستند و نباید پیش آدم هایی سر سپرده، سر خم کنند، چه نیرویی آنها را وادار می کند که جلوی فرنگ، سر تسلیم فرود آورند!؟ آیا فشارِ فقر و گرسنگی، انسان را وادار به انجام هر کاری نمی کند!؟

/ داریوش احمدی/ 4 فروردین 1393