بهرام حیدری و داستان گاگریوش                                                     

 

 

بهرام حیدری با همان سه کتابی که در ایران چاپ کرد، خود را به عنوان نویسنده ای اقلیم گرا، صاحب سبک و زبانی منحصر به فرد، مطرح نمود. زبانی تقلید ناپذیر و صعب، همچون کوره راههای روستایی داستان هایش،  با استعانتی سینمایی، که حس را در تصویر منعکس می کند.

        حیدری با داستان های کوتاه ِ نمونه ای که نوشت، بخصوص داستان های «پیرمرد» و «گا گریو»، که شخصیت های تک محوری دارند، نگاهی اَبزِرد «absurd» و تراژیک گونه را به نمایش می گذارد. هر چند این نگاه در زوایا پنهان مانده است، اما سایه روشن های آن، کاملا مشهود است و حس را در تصویری توامان با فقرو درماندگی نشان می دهد. فقری که با حسرت و خاطراتی نوستالوژیک می آید. و ما را به سوی غمی ناشناخته می کشاند. مثلا روز مرگی آدم های کتاب «لالی»، رنجی تنیده شده از این فقر و ادبار است که جسم وجانشان را هر روز و هر ساعت، می فرساید. یکی از نمونه های بارز این نگاه، در داستان گاگریو ، کاملا متمایز است .

        گا گریو، سرود عزا و دلتنگی است. دلتنگی برای آنهایی که از این جهان رفته اند. سرودی است برای سبک شدن  و تسکین روح زخم خورده ی مادرانی که بیشتر عزیزانشان را از دست داده اند. و به گونه ای، نوعی پیش نیاز ـ دلتنگی بعد از مرگ ـ برای رسیدن به آرامش است،که در تبلور مویه ها و سوگواری عزیزان از دست رفته تجلی می یابد. داستانی با تکنیکی ناب، و زبانی سرشار از عواطف و رنجی که حدیث نفس پیرزنی به نام خاور می شود. واگویه ای است از روحی نفیس که پیرزن را به خلجان می کشاند. داستان، بافتی نمایشی دارد. از آن گونه که گویی سکانسی است از یک فیلم چند دقیقه ای از زندگی پیرزن، که بیشتر افراد خانواده و فامیلش را از دست داده است. و حالا که می خواهد نخ بریسد، آن آرامش همیشگی را ندارد. دلش جا نمی گیرد.  آن فکرها دوباره به سراغش آمده اند. آن خاطرات و آن عزیزان از دست رفته. به یاد شوهرش می افتد. تصمیم می گیرد  غمی که سالها روی دلش را گرفته، از دل بزداید. غمی که حالا چون زخمی سر باز کرده است و جانش را می گدازد. تصمیم می گیرد گاگریو کند.گاگریو او بخاطر جوانمرگی و مفاجات ناباورانه ی آنهاست که تنهایش گذاشته اند. او با یاد وافتخار مرده هایش و خاطراتی که با آنها داشته است  زندگی  می کند. گاگریو، در بختیاری، به مفهوم گفتن و گریستن، واگویه ای است که مانند زمزمه و غُرغُر به خود و به زمانه شروع می شود. آرام آرام شکل می گیرد. تا جایی که صدا و آهنگ کلمات، مفهوم و شدت درد و عمق فاجعه را نشان دهند. و در نهایت گریه ای از اعماق وجود.

        از داغ خدا و کردار زمونه،

        پیراهن سیاه پوشم برا نشونه.

        بیت های محلی که حیدری از آن ها سود می جوید، در حقیقت بار داستان را به دوش می کشند و سمت و سوی داستان و ذهنیت پیرزن را نشان می دهند و هر کدام یاد آور داغی است که او را به گاگریو می کشانند.

        ای جوون وقتت نبود کارد بخوره دات

        کی  نهاد  سنگ  بلند  به قد  و  بالات .

        غم تو یه روزه نیس که من به دل نگیرم

        غم  صد  ساله ت کرده  کور و  پیرم .

        مرده های پیرزن که همه تبدیل به خاطره شده اند، گویی به روح این کلمات چسبیده اند ودر اندوه آنها زندگی می کنند. به یاد شوهرش، مراد می افتد. به یاد خاطرات پنجاه سال زندگی با او.  به یاد آن عشق ها و مرارت ها. به یاد محبت هایی که از او   می دید. و اینکه هرگز شوهرش به او « تو »، نگفته بود و او هم هیچ وقت سر توی صورت او بلند نکرده بود. و زمانی چقدر اسم و رسم دار و مالدار بوده است و آخر عمری که مال و اعتبارش رفت، چگونه خوار و زار و بدبخت شد. به یاد مرگ پسرش می افتد. به یاد برادرش. به یاد داماد و دخترش، و اذیت و آزاری که از آن ها  دیده بود.

        دردِ دلو به سنگ بگُم، سنگ اگروسه.

        اگه به دار بگُم، بی تش اسوسه.  

        او که حالا از دست این زندگی و قساوت آدم های خودی، بخصوص داماد و دخترش، به ستوه آمده است، دیگر دوست ندارد زندگی کند. دوست دارد بمیرد و برود پیش مراد. به قول راوی، آن دنیا برای او بمثابه ی جهان برین و نزد خدا رفتن است. از خود بی خود می شود.  به حالت نزع می افتد. و آن وقت است که همسایه ها به سراغش می آیند تا او را آرام کنند.

        شاید بتوان گفت که گاگریو یا گریوه موته در نزد اقوام لر و بختیاری، انباشتگی مرگ و سوگ عزیزانی است که رفته اند اما همچنان در ذهن و جان مادرانشان زندگی می کنند. داستان گاگریو حیدری، نمایشی است از فرهنگ توانمند قومی بختیاری. آن کس که با این فرهنگ زیسته باشد، نمی تواند با آن دُمدال های حزین، هم آوا نگردد. نمی تواند ذره ای از اصالت و تاریکی های ذهن خود را در آن نیابد و در آن مستحیل نگردد. گاگریو، داستانی تصویری است.  تصویر مسخ شده ی انسانی دردمند، که ما را به ژرفای وجدان بشری سوق می دهد. تصویری از نابسامانیها، عشق ها، و دلتنگی ها. تصویری از تنهایی و مرگی که در خاطرات و یادهایمان می ماند. تا آخر عمر با ما می پاید. بر وجدان مان سنگینی خواهد کرد و چون داغی بر پیکر واقعیت اخلاقی و اجتماعی موجود نقش خواهد بست.  

                                                                                                       داریوش احمدی