نگاهی به جهان داستانی بهرام حیدری / داریوش احمدی

 

بدون شک ، بهرام حیدری را باید یکی از معدود نویسندگان آوانگارد در زمینه ادبیات روستایی اقلیمی ایران بحساب آورد . یکی از نسل کمیاب و گم شده ، که همواره ناشناس و گمنام باقی ماند و به خاطر خاستگاه طبقاتی و ذهنیت خاص و بی پروایِ خویش که خیلی ها را خوش نمی آمد نتوانست در اذهان و قلوب بسیاری از روشنفکران آن زمان ، راهی بیابد . حتی در زمانیکه کتاب (( لالی)) وی بهمراه کتاب (( نان و گل )) نسیم خاکسار بعنوان بهترین مجموعه داستانهای سال 58 شناخته شدند ، او هنوز گمنام بود و شاید جامعه ادبی آنزمان ، بخاطر نثر و فضاهای داستانی اش ، نتوانست او را تاب بیاورد. و به خاطر بسپارد . حتی دریغ از یک مصاحبه ی کوچک ! دریغ از یک ارزیابی ولو شتابزده از نویسنده ای که بسیاری از سالهای عمر خود را به عنوان سرباز سپاهی دانش و معلم در روستاهای فراموش شده ی جنوب سپری کرد و بعد از انقلاب فرهنگی و پاکسازی در آموزش و پرورش و باقی قضایا برای امرار معاش ، جلای وطن کرد ، بطوریکه بعد از مدتی نزدیک به بیست و یک سال ، هنوز این احساس نوستالوژیک همواره با او در میان کوهها و تپه ماهورهای شهر زادگاهش زبانه می کشد. بهرام حیدری ، بطور رسمی با کتاب « به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم » که در سال 1356 چاپ شد، پابه عرصه ی ادبی ایران گذاشت . در سال 58 (( کتاب زنده پاها و مرده پاها )) و درهمان سال مجموعه داستانهای کوتاه « لالی » را به چاپ سپرد هر چند او پیشترها، نزدیک به بیست سال ، در نشریات وزین ادبی آن زمان بسیاری از داستانهایش را چاپ کرده بود اما هرگز خیلی از آنها در کتابی نیامد وبه روایت بسیاری از نزدیکانش ، او کتاب های دیگری به نام « شناسنامه ی باطل شده » و « شیر شتر، خون کفتار» داشته است که در حمله ساواک به خانه اش ، مفقود و ازبین رفته است . کتاب به خدا که می کشم .... به غیر از خودش، دو داستان دیگر بنام « چل پلکان » و « کباب » را دربرمیگرد. داستانهای بخدا که می کشم ... و چل پلکان ، هرکدام داستانهایی پنجاه صفحه ای هستند با اکسیون قوی و پر سو ناژهایی بی نظیر. داستانها روایت و باز آفرینی تاریخ گذشته ی خان های بختیاری و روستائیان و بخصوص آدم های زیر دستِ آنها، رعیتها می باشد . باز آفرینی اعتبار و عظمت و اضمحلال و فرو پاشیدگی قوم بختیاری می باشد که با تر دستی و مهارت خ اصی به رشته ی تحریر کشیده شده است . بازگویی داستان به خدا که می کشم .... از زبان شخصی بنام کدخدا علی عسکر ، که در آخر های داستان برای آقای مرادی ، معلم سپاهی دانش روایت می کند ، از بیتهایی محلی و عامیانه نضج می گیرد :

 

به خدا که من گفتم محمود به پُشتم

 به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم

 (( داستان شرحی است هملت گونه از سردرگمی الله قلی در فاصله ی بدگمانی تا مطمئن شدن و بالاخره ندامت))1 چنانکه در مقدمه ی کتاب prologue که از مکبث و اتللوی شکسپیر گرفته و تلخیص شده است ، خبر از واقعه ای فجیع و جانگداز می دهد .

* (( آه ای نفس مشکبوی که می توان عدالت را به درهم شکستن شمشیر خود وا داری! .... آری ، خواهمت کشت و آنگاه دوستت خواهم داشت .... و این هم بوسه آخرین !))*

سالها قبل ، آدم های محمود خان و آتن بر ،دایی الله قلی ، در ییلاق با هم زد و خورد می کنند و محمود خان تیر می خورد و کشته می شود . در آن زمان الله قلی کودکی خردسال بود بعد از مدت ها، هنگامیکه آب ها از آسیاب می افتد و صلح و صفا برقرار میشود یک روز داود خان ، برادر محمود خان ، آتن بر و زنش را به مهمانی دعوت می کند . در آن مهمانی ، آتن بر بدست افراد داود خان کشته میشود . بعدها داود خان با زنِ تن بر ازدواج می کند و الله قلی را بزرگ می کند . بعد از سالها ، الله قلی که حالا برای خودش جوان ورزیده و کار آزموده ای شده است ، در هنگام بازگشت از شکار ، از کنار روستایی می گذرد . او از زبان شخصی بنام آیوسف که درحال بریدن سر یک گاو می باشد داستانی را می شنود که به زندگی او و دایی اش ارتباط پیدا می کند . در آنجا الله قلی به راز قتل دایی خود پی می برد و به کلی دگرگون میشود . « به الله قلی گفت : خون دیدی چه کرد؟ » خندان گفت : این خون که از این گاو اومد میدونی مثل چه بود ؟ مثل وقتی بود که (( داود خان )) سر آتن بر رو برید همینجور خون ازش میومد )) ( به خدا که می کشم ... ص13 )

« چیزی های شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد یافت و باید پِیش از آنکه بدان بیندیشند ، اجرایشان کنم .از این لحظه همه نوزادان دلم به نوزادان دستم بدل خواهند شد »

و الله قلی با هیجان پرسید کدوم تن بر ؟ وقتی پرسیده بود چه جور و حالا که پرسید کدوم تن بر ؟ از خود تعجب کرد که چطور حرکات عجیب نکرده . چطور فریاد و زاری نکرده . انگار خود او نبود که درخود فریاد زد : انگار اشخاصی شیون کنان در او گفته بودند . مگر نه این بود که تن بر اسم دایی او بود و الله قلی وقتی بچه بود دیگر ندیدش و برایش تعریف کرده بودندکه مهمان داود خان که بوده در شکار از کوه پرت شده مرده؟ )) (به خدا که می کشم ... ص14 )


روز انتقام ، هنگامیکه الله قلی و داود خان با هم به شکار می روند ، در میان کوهها ، الله قلی در حالتی میان شک و تردید و سوء ظن ، در حالیکه احساس پشیمانی بخاطر کار انجام نشده تمام وجودش را دربرگرفته است ، از پشت به داودخان شلیک می کند .داود خان ، قوی هیکل و پر زور در حالت نامتعادل ، او را با قمه می زند و هردو جان می سپارند .

 « اشکم روان می گردد ، ولی اشکی است که از دل سنگم فرو می ریزد . اندوه من جوهر آسمانی دارد . ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد .»

« داود خان گفت : های خدا ! ... های لقمه حرام ! منو از پشت میزنی ها ! قدرت صدای خان چنان بود که الله قلی دید چیزی بزرگتر از مرگ با این صدا بر او فشار می آورد . از ترس و از خجالت و مخصوصاً پشیمانی و از خیلی چیزهای دیگر بود که که زاری کنان گفت : من دست خودم نبود . گفتم طعنه میزنن بم .» ( بخدا که می کشم ... ص 42 )

ستارگان ! اخگرهای خود را پنهان دارید و بر هوس های تیره و ژرف من پرتو میفکنید ! چشم در برابر دست ، بسته باد و با اینهمه آنچه پس از وقوع ، دیده ، یارای دیدنش را ندارد ، مجرا باد !

داستان چل پلکان ، جنگی است ناخواسته که بین نصرالله خان ، باج بگیری که وابسته به شیخ خزعل می باشد و اسدالله خان ، خانی که مورد احترام و منزلت مردم می باشد ، بوجود می آید . جدالی است بسیار مهیج و تکان دهنده و درکلیت خود نبردی است بین عظمت و اقتدار یک ایل که زیر بار ننگ و زور نمی روند ودرنهایت مرگ را گردن می گذارند . حیدری در داستان ((زنده پاها و مرده پاها )) ، همواره ظلم و استبداد خوانین را سرلوحه کارش قرار میدهد . همیشه دربرابر خانهای مستبد و مزدور کسانی قرار دارند که می خواهند بطریقی با آنها در بیفتند . در همین داستان ، خان مستبد ، عباسقلی کارگر روستایی را وادار میکند که حیوانهای او را چندین ماه نگهداری کند . عباسقلی که از ترس خان نمی تواند از این کار سرپیچی کند ، مجبور می شود به این کار تن دهد ، و از زور کار و فشار اقتصادی ، به مرز روان پریشی و دیوانگی می رسد تا جایی که در انتهای داستان ، هنگامیکه رو در روی خان قرار میگیرد ، حرفهایی را به خان می زند که خان مجبور میشود او را شکنجه و زندانی کند و درنهایت ، خان ، تسلیم دیوانگی او می شود . در داستان زیبای « آزمایش » ، نادعلی ، که آدم مفلس وبیچاره ای است ، به تحریک دیگران ، دیگرانی که حتی از اسم خان وحشت دارند ، به منظور خراب کردن وجهه و اقتدار خان ، با آنها شرطی می بندد که توی صورت خان بایستد و با بیتهایی محلی ، در حال شوخی و مزاح ، او را ریشخند کند . نادعلی این کار را با تمام مجازاتی که درانتظارش است انجام می دهد و شرط را می برد . کتاب لالی ، حکایت روز مرگی و اضمحلال آدم هایی است که گویی در ظلمانی ترین قسمت دنیا زندگی می کنند . دنیای لالی ، در حقیقت آن یوکنا پا تا فایِ زاده ی ذهن فاکنر نیست ، دنیایی است زنده که هر لحظه به زوال و فراموشی می گراید . لالی ، محصول فقر و درماندگی آدم هایی است که به مرگ و جنون میرسند . محصول حسرت و اعتبار گذشته و عرق ریزی روح و جسم انسانی است که با حوصله بسیار زیاد ، دنیای زیست مرگی آنها را به تصویر می کشد . آدم هایی که آرزوها و خواسته هایشان آنچنان کوچک و پیش وپا افتاده است که هیچ حسی را بر نمی انگیزند . اما وقتی خود را در به دست آوردن کوچکترین حق طبیعی زندگی ، ناتوان و محروم می بینند ، لب به کفر می گشایند .کُفر واژه ای است که در داستانهای حیدری جایگاه ویژه ای دارد . او همیشه شخصیت هایش را به سمت کفر گویی سوق میدهد . « اما اگر فاکنر زوال جنوب را از منظری دینی می نگرد و بر نقض پیمان انسان با خدا دریغ می ورزد که جنوبیان را به لعن و نفرین ابدی دچار میکند ، حیدری از منظری کاملاً دین ناخواهانه به شرح زوال عشایر خود می پردازد و فقر و تیره روزی آنها را ، نشانه ای از بیهودگی اعتقاد به جهان برین در نظر میگیرد . و ساده دلانه کفر گویی عشایر و روستاییان را در مقابل مصائب و سختی های زندگی ، نشانه نوعی درک پیش علمی می داند که ممکن است آنها را به سطحی از آگاهی برساند تا براثرآن علیه وضع موجود خود بشورند.»(شاپور بهیان- روزنامه شرق) در داستانهای او کفر و بیزاری جستن از خدا ، نشانه نارضایتی و روز مَرِگی آنها و درعین حال ، تسکینی است برای دردهای التیام نایافته اشان . کفر نشانه ی نا سپاسی آنها از ذات خداوند نیست ، بلکه عادتی است که گویی درهنگام قهر و غضب ، به آنها آرامش می دهد .

آنها آدم هایی هستند که باید میان کوه ، و کمر ، با گاو و گوسفندهایشان ، یک جا زندگی کنند . و با مار و عقربهایی که همیشه در کمین آنهاست ، دمخور باشند .آنها که گرمای هذیانی بالای پنجاه درجه از جسم و جانشان می کاهد و وزش یک نسیم ، ولو کوتاه، برایشان موهبتی است آسمانی ، همان قدر خان را که مظهر قدرت و شقاوت و زورگویی می باشد دربدبختی خود دخیل می دانند ، خدا را هم، در سرنوشت و بدبختی خود دخیل می دانند . اما راه به جایی نمی برند . در حقیقت کفر گویی آنها ، آنی و لحظه ای است . اگر در یک لحظه کفر می گویند در لحظه دیگر از همان خدا و امامزاده استمداد می جویند .

اگرجوانترها کفر می گویند ، استغفرالله را ، پیر مردها برزبان می آورند . و آنهایی که از خدا استمداد می جویند ، استمدادشان ملتمسانه نیست . استمداد آنها قهر آمیز و از روی ناچاری می باشد .

(( گل محمد با صدای مهیب و خشم و نفرت گفت : های بابا زاهد ! خاب ! برو! تو ، پیری ؟ برو اونطرف اقلاً که گاو ، که سه پایه ، چشم خود تو در نیاره ! برو ... پیر! برو ، خدا ! .... )) ( لالی ، ص 152 )

اولین داستان کتاب لالی ، ((ناهار فردا کباب است)) ،برشی است از یک روز زندگی طبیعی ومشقت بار خانواده ای در سالهای 55که بوسیله مستمری ناچیز بیمه امرار معاش میکنند و فشار مالی و فقر آنچنان بر آنها وارد می شود که خوردن گوشت ،آن هم ماه تا ماه برایشان رویایی می شود دور و دست نیافتنی که درخواب هایشان به صورت کابوس تحقق می یابد ،در داستان ((حسین سلیمانی))، حیدری سرگذشت دردناک و رقت بار دوران کودکی دانش آموزی را از زبان خوش به تصویرمی کشد ،هر چند داستان زندگی حسین ، شاید برای خیلی ها غیرواقعی و ناملمو س جلوه کند ، اما حیدری از آن یک تمثیل می سازد.یک تمثیل کلی از زندگی تمام ملت،که به درون دره پرتاب می شوند.طرح داستان،بسیار ساده است و حیدری با شیوه فلش بک،داستان را به جلو می راند.هر چند داستان، در قسمت های پایانی،شعارگونه می شود،اما به دل می نشیند.راوی کتاب لالی،در بیشتر داستانهایی که در زمینه ی شغلی اش، معلمی وکلاس درس نوشته است،به رابطه ی بین معلم وشاگرد اهمیت زیادی می دهد. در داستان « غیر منتظره» از بر پا کردن بچه ها ناراحت می شود. و در همین داستان است که خودش،بصورت عینی تر، در سیمای آقای مرادی تجلی می کند.غیر منتظره،کشمکش درونی مرادی است با خلقیات عنان گسسته اش.در برابر فقر عریان که قرار میگیرد،تحملش را از دست می دهد و خود را محکوم شده می بیند و احساس می کند که دارد به این بچه ها ظلم می کند غیر منتظره،بی آنکه طرح مشخص وجا نداری داشته باشد، خوب نوشته شده است و در حقیقت، دست آویزی است برای گفتن حرف های خصوصی تر راوی « برای پاک کردن آن تابلو روبرو،تابلو پاک کن لازم بود و برای پاک کردن دل خدادادی،شوخی کردن.خدادادی،دم در برای نشستن،دست بلند کرده بود.مرادی به تقلید داش ها،دست ها را به حال هجوم بالا و پایین برد وگفت : نامرد وایسا بینم،ناز می کنی برام ها ...» ( لالی،ص 31 )

« در ظهور آهوها » و « آقای منصوری » در صریح ترین نگاه،بازگو کننده فقر فرهنگی و فساد اخلاقی در نظام منحط آموزشی و زد و بندهای پشت پرده می باشد.داستان « مشغولیات »، فرار از گرمای کشنده و هذیان آور لالی است.وقت کشی آدم هایی است که با قطع روزانه ی برق،راهی به جز سرگرم کردن خود پیدا نمی کنند. آنها بخاطر اینکه فشار گرما و بی برقی را تحمل کنند،تصمیم می گیرند به کرم که شخصیت تییپیک داستان «ناهار فردا کباب است» می باشد،سه کیلو زولبیا بصورت مجانی بدهند.به شرط آنکه کرم همه آنها را توی گرمای پنجاه درجه بخورد.شرط را کرم قبول می کند اما اواسط کار از خوردن باز می ماند وحالش بهم می خورد.با آمدن مجدد برق،شادی به چهره کسانی که بساط شرط بندی را چیده اند،باز می گردد وبه طور ضمنی از گناه کرم که شرط را باخته است، می گذرند. در این میان،آقای نعمتی که تنها کارمند بانک می باشد و بعد از ظهرها،کارهای اضافی بانک را انجام می دهد،همسو با آنها به این ابتذال و بیهودگی تن می دهد.

« جانور بزرگ و ترسناک گرما،انگار مخفی شده به انتظار ایستادن پنکه ها،حمله ور شد. سوزنهایش به تن ها رفت و پنجه هایش گلوها را گرفت طوری که در نیم دقیقه نفس ها سخت بیرون آمد.لبها آویزان شد،تلخی و یاس و پژمردگی به دلها چسبید.»(لالی ص 61 )

در داستان بلند و طولانی «رادیون » ،محکومیت بی حد وحصر آدم هایی را می بینیم که از تمام مواهب و حقوق طبیعی خویش دور مانده اند. با اینحال، آنها، با آنکه می دانند که زندگی اشان به زندگی نمی برد،به همان زندگی که به قول خودشان،زنده ذلیلی است می چسبند و رهایش نمی کنند.آدم هایی که فکر و اندیشه ی نو،برایشان خوب وتعجب برانگیز است.اینکه چرا آنها از این همه نعمت های خدا داده که یکی از آنها رادیو می باشد،محرومند،خود بر ایشان سوال بر انگیز است.با آنکه اندیشه نو که در قالب رادیو برای آنها خود نمایی می کند،برایشان تعجب آور است و آنها را به شرم وا میدارد، ،اما خودشان را بطور پنهان در پناه و آغوش این اندیشه می اندازند.با اینحال وقتیکه در کنار همدیگر هستند،ظاهراً خودشان را از آن دور می گیرند. وبه روی خود نمی آورند.همه شخصیت های داستان رادیون، وکلاً تیپ های حیدری،طبیعت گرای محض می باشند و برای تمام اجزاء طبیعت،حتی برای رادیو،که ساخته ی دست انسان می باشد، احترام قائلند.آنها برای گوساله،مرغ،ماه و سنگ ها و کپرها ی شان،شخصیت قائل می شوند.همه آدم های داستان رادیون،نمی توانند شبی را دور از آبادی خودشان « نُه دره » بگذرانند.آنها حاضر نیستند شبی را در لالی،جایی که بقول خودشان مرکز چاچول بازها و اوباش و گوجه خورهای بی غیرت است به سر برند و از آن جهت وقتیکه خود را حقیر شده و کوچک می شمارند وقتیکه زیر نگاه چاچول بازها خرد و خراب می شوند ، از آنجا می گریزند و به سرزمین و کوه و آبادی خود پناه می برند.تا در آنجا،زیر نور ماه، به حال و روز خود بیندیشند.ریزش باد خنک،بعد از آن گرمای هذیانی،جسم و جانشان را در آغوش بکشد و دور از شهر و شهری،بی توجه به تمام موهبت های شهر و حقوق پایمال شده خویش،راضی و قانع به سر برند و به هیچ چیز و هیچکس فکر نکنند.رادیون، به روایتی جعبه ی جادوی تازه ای است که آنها بدانند که دنیا،فقط لالی نیست. رادیون در عین حال بیانگر احساسات عاطفی و پر شور کسی است که تمام حرف ها و صحبت های شبانه طبیعت تاریک و سهمناک نه دره را تجریه کرده است.در این قصه حیدری مانند ضبط صوت عمل می کند و گاه که احتیاج به شرح و تفسیر داشته باشد،آن را خاموش می کند وعلت را شرح می دهد.« تحمل ناپذیر » و « گل محمد » بر مبنای دیالوگ های بسیار قوی و زنده نوشته شده است. اصولاً سنگ بنای جهان داستانی حیدری، بیشتر