دیالوگ و تک گفتارهای درونی interior monologue می باشد. در قصه تحمل ناپذیر،گل محمد،پیرمردی که آقای مرادی،معلم مدرسه به او عشق می ورزد،جالب ترین و در عین حال،با وقارترین شخصیت کتاب لالی،تنها گوساله اش را که از پرتگاهی به پایین سقوط می کند، از دست می دهد.او پیرمردی دلشکسته است که نه فرزندی دارد و نه مال و منالی.او بیشتر دلشکسته و مغموم روزگار و اعتبار از دست رفته ی خویش است. هرگز کفر نمی گوید و تنها کسی است که احساسات خالص روحانی دارد.هنگامیکه گوساله اش در معرض خطر قرار می گیرد،دست به دامان امامزاده ای می شود،(پیر بابازاهد) که در کنار پرتگاه قرار دارد.او،آدم های روستا، همگی از امامزاده استمداد می جویند.اما در نهایت،امامزاده کاری انجام نمی دهد و گوساله با شدت به پایین سقوط می کند. و گل محمد که هرگز لبش به کفر باز نشده است،کفر می گوید.

« گل محمد بلند شده بود.گیج، آنطور که می رساند به هوش خودش نیست،رفت بالاتر و باز نشست.ذهنش، فراری و خرد و خسته و نفرت زده بود.افتادن و سریدن گاو،مثل یک شوخی،یک بازی،به نظرش رسید.مثل چیزی نامربوط به او ناگهان به شدت،حقیقت به ذهنش داخل شد..»( لالی/ص 153 )

حیدری،مانند شمیم بهار « تکرار شخصیت ها در موقعیت های ذهنی متفاوت را نیز سر لوحه جهان داستانی اش قرار می دهد.این تکرار از نظر زمانی و جایگاه تاریخی اهمیت پیدا نمی کند،بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکمیل آدم ها از زاویه های متفاوت شکل می گیرد.»3

حیدری، بیشتر نویسنده ای است ناحیه گرا که به یاری دیالوگ و شرح حوادث از زبان کاراکترهایش،داستان را می سازد.او بر خلاف بسیاری از نویسندگان هم نسلش،که برای نوشتن داستان مراحلی را قائل می شوند، به اینگونه مراحل هیچگونه پای بندی نشان نمی دهد. همچنانکه در داستانهای او عکاسی آدم ها و طبیعت و فضای ناتورالیسمی حرف اول را می زند.اما گاهی وقت ها،نثر او ،مانند فضاهای داستانی اش،عصبی و ناهموار و پر سنگلاخ می باشد.اما در عوض شخصیت ها آنقدر ساده و بی غل وغش هستند که خواننده را به تهییج وا دارند.شخصیت های لالی،نه آرزوها و عشق های بزرگی دارند و نه افکار و اندیشه های پیچیده و نه قلوب سنگ شده و بیرحم.آنها ساده اند و بی ریا وحتی در عین کلاش وقالتاق بودن،زود لو می روند.آدم هایی که مثلاً مردن مرغ از جسم و روحشان می کاهد و برایش عزا می گیرند.بیکاری و گپ زدن و چای خوردن های مداوم و از شهری ها سخن گفتن،سینه کش دیوار نشستن و روی خاک،با چوب کبریت خط کشیدن،ویا گوش دادن به بیت های شاهنامه،کاری است که در تداوم و پیوستگی زندگی اشان ادامه می یابد. حیدری و ساعدی،از نخستین نویسندگانی هستند که فرم داستانهای کوتاه بهم پیوسته را برای اولین بار در ادبیات ایران رواج دادند.غلامحسین ساعدی،با کتاب های عزاداران بیل و ترس ولرز،در حقیقت نوعی از رمان مدرن را که از داستانهای کوتاه بهم پیوسته مستقل تشکیل می شدند،بوجود آورد.آنها داستانهای مستقلی هستند که شخصیت هایشان در داستانهای بعدی ظاهر می شوند.هر چند نمونه ی این کارها در ادبیات غرب،بسیار گسترده و چشمگیر می باشد،اما بانیان این نوع نوشتن بخصوص در ادبیات روستایی ایران را باید مرهون کارهای ساعدی و حیدری دانست. در ادبیات غرب،بخصوص در فرانسه،بالزاک،نخستین کسی بود که شکلی از رومانهای به هم پیوسته را تحت نام کمدی انسانی بوجود آورد.و بعد از آن امیل زولا،با انتشار رومانهایی تحت نام خاندان روگن ماکار،آنرا به کمال رساند.در آمریکا،فاکنر و کالدول و استین بک،از نخستین پیشگامان این نوع قصه پردازی محسوب می شوند. تمام هم وغم حیدری،در جهان داستانی اش،بیان فقر و تجسم روح آدمی است زجر کشیده و دردمند که ذره ذره به اضمحلال می گراید.بیان ادبار و فلاکت آدمیانی است که به قول خودشان،تصادفی زنده اند.« به تصادف زنده ام،اگر بخت از من روی برگرداند،از کف رفته ام.» (برتولت برشت/شعر دوران تیره )

« کپرهای جن زده »،فضای وهمی داستانهای ساعدی را بیاد می آورد.ساعدی در عزا داران بیل و ترس ولرز فضای وهمی غریب و مضطربی را با دیدگاههای فانتاستیک به معرض نمایش می گذارد.هر چند روستاهای ساعدی انگار هیچ مکان جغرافیایی زنده ای را در ذهنیت خواننده بوجود نمی آورد و آنچه که آنها را لعاب می دهد سمبولیستی است زود گذر که با اضطراب و دل شوریدگی خاصی عجین شده است.اما در عوض،فانتاسم حیدری،بسیار کمرنگ و گذرا می باشد.روستاهای او زنده و قابل لمس می باشد.حیدری، این محیط زنده و ترسناک را به یاری نور فانوس ها،صدای زنگوله بزها،تاریکی شب و ابرهای متراکم ترسناک در شب گرم تابستانی از ورای دیالوگهایی زنده و روشن به تصویر می کشد.شاید او،تنها نویسنده ناحیه گرای ایران می باشد که به مدت بیست سال در روستاهای لالی و مسجدسلیمان زندگی کرد.درس داد و خون دل خورد.او تصاویر تمام شخصیت های داستانی اش را در چندین آلبوم جمع کرده بود. چنانکه در یک شب شعر و قصه در سال 59-58 (مسجدسلیمان ) گفته بود « که من روستاها را با تمام پوست و گوشت و استخوانم لمس کرده ام تمام شخصیت های داستانی من زنده اند و من از همه آنها توی آلبومم عکس دارم.چه کسی می خواهد گل محمد را ببیند؟ چه کسی می خواهد فرنگ را ببیند؟ هر کس را که بخواهید ببینید من حاضرم تا به شما نشان دهم. همه آنها پنجاه کیلومتر با ما فاصله دارند.» در کپرهای جن زده،مراد، پیرمردی که او را جن زده می پندارند،نیمه شب،سر به کوه و بیابان می گذارد.او مرتب با خود از گله و رمه هایی که از دست داده است حرف می زند.در این میان ننه جعفر و دخترش « خانم »، جن زدگانی هستند که نه حرفی می زنند،نه غذایی می خورند،نه می خوابند و نه کسی را اذیت می کنند.داستان « مداوا » عریانی کارهای حیدری را به همان صورت واقعی اش،به وضوح نشان میدهد.مداوا،دنباله ی داستان کپرهای جن زده است.اگر در کپرهای جن زده،ننه جعفر و دخترش خانم،نه غذایی می خورند و نه حرفی می زنند و نه می خوابند،ودلسوزی و شفقت دیگران را بر می انگیزند،مداوا، در صریحترین شکل ممکن،اقدامی جدی برای رسیدن به حال و روز پیرزن و دخترش می باشد.دوربین های فیلمبرداری و مدار بسته حیدری همه جا بصورت سیستماتیک عمل می کنند.آنها در همه جا نصب شده اند،در پاتل،در نه دره، در بنه گچ،در بهداری لالی... هنگامیکه پیرزن و دخترش را سوار بر خر و قاطر به بهداری لالی می آورند،دوربین حیدری پیشاپیش،بهداری بدون دکتر لالی را نشان می دهد.آنجا که فقر و بدبختی و بیماری و نبودن دکتر و بی مسئولیتی بیداد می کند و تنها اندیشه ای که به ذهن آنها خطور می کند،دعا و حرزی است که دعا نویس باید برای آنها تجویز کند.« دعوتی ها » داستانی است یگانه و درخشان.داستان یک روز شادی و خوشگذارنی بنه گچی ها در عروسی ای است که به آنجا دعوت می شوند.آنها بعد از ماهها گرما و عزاداری فامیل ها،با لباس های نو و رنگارنگ به عروسی می روند. در آنجا تا می توانند غذا می خورند و دلی سیر از عزا در می آورند.سیگار می کشند و چند سیگار هم توی جیب و یا لای شلوار می گذارند و در هنگام رقص محلی و چوب بازی،می خواهند به همه ثابت کنند که از دیگران سر هستند و دست آخر،وقتیکه جعفر در چوب بازی یک نفر را می زند،همه آدم های بدرد بخور عروسی،آنها که بالای مجلس نشسته اند،لب به اعتراض می گشایند که این دهاتیا دیگر از کجا آمده اند،کی اینها را به اینجا دعوت کرده است؟ و آنها در تاریکی شب،با دلی پر از غذا که به غصه تبدیل شده است،باز می گردند.در داستانهای « پیرمرد » و « باز هم پیرمرد» نمودار فساد اخلاقی و جنسی به موازات نمودار فقر،به شکل بسیار زنده اش به چشم می خورد.اما در ترسیم این نمودار که در تمام قصه های او سیری نزولی دارد،فقر و گرسنگی و بی غذایی بارزتر است از فساد جنسی و خود فروشی که حیدری جسته گریخته از آنها رد می شود.حیدری در خیلی از این داستان ها،گریز می زند.گریز او در نتیجه برخورد نکردن با همین مقوله می باشد.که در تمام داستانها اشارات کوتاه و جسته گریخته ای دارد.اما هرگز به عنوان یک مساله کلی به آن نگاه نمی کند.فقط در داستان پیرمرد که داستانی است کلی تر در رویارویی با این مساله،حیدریناچاراً مجبور می شود آنچه را که هست بازگو کند آن هم در شکلی دیگر.در حقیقت افراد داستان پیرمرد را سه نفر تشکیل می دهند: پیرمرد، مرد جوان و فاطمه. فاطمه که شوهرش چندین بز و گوسفند را در منطقه ای دور می چراند و جوان هم که مجرد است و از سر احتیاج گاه گداری سری به آن کپرها می زند،با هم سر وسری دارند.پیرمرد،که به عنوان نوکر بی مزد و مواجب فقط برای یک لقمه نان برای آنها کار می کند،از جریان با اطلاع است اما به روی خود نمی آورد.هنگامی که فاطمه مرد جوان را به داخل اتاق می کشد و به پیرمرد می گوید که برود سر وقت حیوانها... که یعنی بیرون را بپاید، وجدان پیرمرد و ذهنیات او سرشار از غمی شریف و انسانی می شود. و در همان ذهنیات و درگیری های فکری است که به حال و روز خود می اندیشد و به پسرهای خودش،به مال و گوسفند ها و اعتبارات گذشته خودش و اینکه که چرا آدم باید این قدر خوار وذلیل و پیر شود تا بیاید اینجا،این همه خواری را به خاطر یک لقمه نان تحمل کند. در ( باز هم پیرمرد ) راوی با یاری گرفتن از طبیعت نزدیک اطراف پاتل و بنه گچ،پیرمرد را در رویا رویی با طبیعت آن ناحیه و تله هایی که برای گنجشکی زده است می بیند.از آنجا که پیرمرد،ماههاست که غذای درست و حسابی نخورده است و اصولاً گیرش نمی آید به سر وقت تله ها می رود. گنجشکی عظیم الجثه به دام تله ای افتاده است.گنجشکی گرمسیری.پیرمرد بخاطر این گنجشک مراسم جشنی بر پا می کند و در تنهایی و حواس جمعی خود آنرا تا آخر می خورد. در قصه ( باران وآفتاب )،خشم طبیعت که آن را قهر و غضب خداوند می دانند به صورت بارانی سیل آسا بر آنها نازل می شود. در داستان ( بازی )، بیکاری و وقت گذرانی و محکومیت آدم ها. در داستان ( ساکنان )،محکومیت آدمهایی را بازگو می کند که از بی جایی و نداشتن مسکن درست وحسابی با مارها و عقرب ها هم خانه اند.در « مرغ بزرگه فرنگ » دلبستگی های کوچک زندگی را نشان می دهد.مرگ مرغ نمادی است از بی اعتباری دنیا که نبود و خاطره اش تا مدت ها ی طولانی بر وجودشان سنگینی می کند. بیشتر داستانهای حیدری از مضمون های ساده و پیش وپا افتاده ی زندگی روستایی نشاًت می گیرد. در بعضی مواقع داستانهای او سطحی و بسیار خسته کننده،هیچ تلاش را برای بازگو کردن واقعیت هنری نشان نمی دهد. از آنجا که او بیشتر بر عنصر دیالوگ عنایت دارد و کاراکترهایش آدم هایی روستایی و بی سواد هستند،به ابتذال می گرایند.ابتذال و بیهودگی زیستن و عمر را در کنار دیوارها و دیرک های کپرها گذراندن، چای خوردن های مداوم و غریزی در عطش آفتاب، وسیگار وکفر و ناسزا از وضعیت نابسامانی که دارند،اینها همه از بیهودگی زیست مرگی کاراکترهای حیدری می باشد.آنها محکوم به این نوع زنده ذلیلی می باشند.آنها به غیر از این کاری ندارند. توی کوه و بیابان هم که آبی پیدا نمی شود برای کشت و زرع و کشاورزی.اما ارائه و شیوه بازگویی این ابتذال گاهی بسیار هنرمندانه به خواننده انتقال می یابد،به نظر می رسد که بیشتر داستانها بعد از یک بار خواندن، هیچگونه تفکر و اندیشه عمیق را در خواننده بوجود نمی آوردآنچه که خواننده را بیشتر مسحور و راضی نگه می دارد ، معماری کلام وشیوه ارایه ونثری هنرمندانه است که خواننده را به کشف و راز ورمز داستان می کشاند . شاخک های او ،هر چیزی را احساس می کند،از توصیف صدای پوشیدن شلوار دبیت خشک حاجی آقا گرفته (داستانِ بازی ) ، تا پیراهن بنفش سراسرچروکی که از زیر رختخوابها در آو.رده اند تا به تن ننه جعفر جن زده کنند .(مداوا) . از مرغ بزرگه فرنگ گرفته تا اقتدار و غرور خروسی که توی بُنه گچ ، به لقب خان، مفتخر گردیده است. او همه آنها را با حوصله بسیار زیاد توصیف می کند.راوی کتاب لالی،مانند بسیاری از کاراکترهای خود،از زندگی شهری و زندگی به اصطلاح مدرن و صنعتی امروز سخت گریزان می باشد.او بیشتر آرمانگرایی است که بخاطر از دست رفتن اقتدار و عظمت این مردم،بخصوص این روستائیان ستم کشیده حسرت و خون دل می خورد.او حسرت اعتبار و صفا و صمیمیت و انسانیتی را می خورد که از دست رفته است و دنیای صنعتی و مدرن امروز دارد جای آن را می گیرد.داستان « گل محمد و آقای مرادی » ، ماجرای تبعید آقای مرادی است.او باید هر چه زودتر لالی را ترک کند.او که در آخرین روزهای اقامتش در لالی،برای خداحافظی با گل محمد آمده است بیش از هر کسی به گل محمد عشق می ورزد.مرادی،این معلم انقلابی که بسیار شیفته خود می باشد،یک انقلابی آرمانگرا است که به گل محمد،پیرمردی که در بسیاری از داستانهای حیدری حضور دارد،توجه و ارادت خاصی نشان می دهد او شبحی است از خود راوی که در بسیاری از داستانها،از جمله غیر منتظره،در ظهور آهوها،حسین سلیمانی،آقای منصوری و ... حضور دارد. مرادی و گل محمد آن چنان به هم عادت کرده اند که روزی نمی توانند همدیگر را نبینند.فضای شاعرانه داستان با صحنه هایی زنده و سینمایی از طبیعت بنه گچ ،غم غریبی را به خواننده انتقال می دهد.غم و ناراحتی گل محمد،تنهایی او ،کپرها،صحرا و جاده خاکی، وآخرین نگاه مرادی به بنه گچ و به ذهن سپردن خاک سرزمین گل محمد،سکانسی است از یک فیلم نئورئالیسم که در قالب داستان باقی می ماند.داستان « گاگریو » پایانی است بر تمام داستانهای حیدری.سوگنامه ای است از زندگی خاور و تمام نسل مادران بختیاری که با تمام متانت و غمخواری بر داغ از دست رفتگان، مویه می کنند در این داستان که بیشتر به نقل قول و روایتی تلخ نزدیک است هیچ گره گشایی Falling action به وجود نمی آید.اصولاً چیزی شروع نشده است که چیزی تمام شود.گاگریو (( گفتن و گریستن)) مرثیه زجر و مرارت یک عمر زندگی بیهوده است. اثرات تراژدی هایی است که روزگاری به تناوب،مسیر یک زندگی را بمباران کرده اند.آثار تراژدی هایی که یک مرتبه در ذهن و اندیشه ی خاور غلیان می کنند. یاد و واگویه ای است از گذشته های دور و نزدیک،از عشقی قدیمی، که سر به غلیان بر می دارد.(( مراد از جلو چشم رد نمی شد،انگار رو برویش ایستاده ... همانجا که دست به کمر می ایستاد بالای سرش و چپق دسته بلند به دست دیگر و لب هایش که همیشه برق می زد و قیافه اش که همیشه گیج بود.طوری که انگار پیرمردش نمرده و همان مردی هم مرده که روزی روزگاری چقدر سرحال بود-اما باز لاغر- وچقدر اسم و رسم دار و مالدار. گریه مثل چیزی هجوم کرد و امان نداد،صدا کرد: اهو اهو اهو ... ))

ای جوون ! وقتت نبود،کارد بخوره دات ( مادرت )

کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات ؟

غم تو یه روزه نیس که من به دل نگیرم

غم صد ساله ت کرده کور وپیرم. (لالی،ص330 ،328)

***

اکنون خاطره ی گل محمد با ماست. چه کسی می تواند او را فراموش کند؟چه کسی می تواند حسین سلیمانی را که از دهان سگ فرو افتاد،از یاد ببرد؟ چه کسی می تواند مرغ و خروس های بنه گچ، آن طبیعت محروم و مغموم و آن آفتاب بی امان لالی را که از فرط داغی همه را به مرز دیوانگی می کشاند، از یاد ببرد. اکنون تمام شخصیت های حیدری، چه آنها که زنده اند،وچه آنها که مرده اند،تبدیل به خاطره شده اند. همانطور که خود او نیز تبدیل به خاطره ای شد که برای ما مانند یک زندگی است.

بهرام حیدری نوعی نگرش و زندگی بود.همین.*